[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

عشق همینجاست!!!
تو کجایی؟!
عنوان نداره


دیروز خیلی ناگهانی دکتر از اتاقش اومد بیرون و گفت :
دوستان، امروز از ساعت 6 تا 8 باید تو سازمان بمونید چون آقای ط تشریف میارن بازدید
قیافه هامون همه اینجوری شد، ما کلاس داشتیم، و فکر اینکه بعد از چند ساعت کلاس اجباریه زبان باید دو ساعت دیگه هم تو سازمان بمونیم هم گریه آور بود، چه برسه به اینکه تو نفس کار هم قرار بگیری
ولی اصلا اینجور که فکر میکردیم نشد؛ تو کلاس زبانمون چون برای تیچرمون یه مشکل احساسی پیش اومده بود واز اونجایی که همه ما خبرگان اینجور مسائلیم کل کلاس به مشاوره تیچرمون گذشت و زیاد احساس خستگی نداشتیم!
ساعت 6 برگشتیم سازمان؛ بیشتر مهمونا ساعت 7 اومدن و باقیمانده ساعت 5 دقیقه به 8 رسیدن، و همه از بدو ورود تو اتاق دکتر جلسه داشتن تقریبا ساعات هشت و ده دقیقه بود که دکتر از تو اتاقش اومد بیرون و با دست اشاره کرد و آروم گفت: بــــــــــــــــــــرید! با شما کاری نداریم
بازم قیافه های ما اینجوری بودولی برای اینکه کارشو جبران کنه گفت همه آژانس بگیرید به حساب سازمان
هفته دیگه هم امتحان نیم ترم زبان داریمترم جدید فقط دو جلسه تو کلاس حضور داشتیم، واقعا موندم چطوری می خوایم امتحان بدیم

امروز مهدیه یه خاطره ای تعریف کرد که کاملا درکش کردم چی میگفت
هفته ی پیش آخر شب می خواستم برم حموم ، تصمیم گرفتم از حموم تو اتاق خودمون استفاده کنم تا بعدش بخوابم، (تو طبقه تنها بودم) در حین استحمام یه آن هر چی چشمامو بستم و باز کردم هیچی نمی دیدم! یه لحظه فکر کردم کور شدم، ولی بعد فهمیدم که برق رفتهمنم ترســـــــــــــــو!
نمی دونستم اون لحظه باید چه کار کنم، فقط دعا میکردم جک و جونورا پیداشون نشهبعد از چند دقیقه اهالی خونه یادشون افتاد من تو حمومم و برام مهتابی شارژی آوردنولی هیچ کس جز مهدیه نمی تونه فکرشو بکنه تو اون چند دقیقه به من چی گذشت


نوشته شده توسط بهار * | نظرات [6] | لینک به این مطلب |


پیامک های دکتر



_امروز تو اتوبوس های بی آر تی بودم و چون خلوت بود کتاب پیامک های دکتر شریعتی رو از تو کیفم در آوردم و شروع کردم به خوندن؛ همینطور داشتم می خوندم و برای خودم تحلیل میکردم که یه صدایی از روبرو شنیدم: "ببخشید خانم"، نا خود آگاه سرم و بلند کردم و دیدم یه آقای با شخصیت خوش پوش پرسید: "می تونم بپرسم چه کتابی می خونید؟"  من بدون اینکه چیزی بگم کتاب رو بستم و جلدش رو به طرف آقای با شخصیت گرفتم، سرشو تکون داد و گفت:"شرمنده که پرسیدم، چون چند دقیقه ای داشتم نگاتون میکردم هر یک خطی که می خوندین بیرون رو نگاه میکردین و معلوم بود داشتین برای خودتون تحلیلش میکردین"(چه مردم فضولن) با یه لبخند سرم رو تکون دادم و خانمی که روبروم بود گفت: "می تونم ببینم کتاب رو" گفتم البته و کتاب رو بهش دادم؛حالا قضیه اینجوری هم که این آقاهه دیده بود نبودا!!! معمولا روصندلی های برعکس مسیر نمی شینم چون خیلی زود حالم بهم میخوره، ولی چون خسته بودم نشستم ، حالا فرض کن کتاب هم میخوندم و بدتر فشارم میومد پایین به خاطر همین هر چند کلمه که می خوندم سرمو بلند میکردم و بیرون رو نگاه میکردم تا حالم جا بیاد(یکی نبود بگه آخه مجبوری) خلاصه اینکه یه بار تو عمرمون اومدیم تو اتوبوس کار مفید انجام بدیم که کل اتوبوس رو درگیر کردیم

_تو امامزاده صالح همه رو دعا کردم، خودمم به آرامش رسیدمیه احساس خیلی خوبی دارم، فکر کنم دلیلشو خوب میدونم
_تصمیم گرفتم یه جای دیگه وبلاگ بزنم و با یه نام مستعار که هیچکس منو نشناسهبعد خیلی زود پشیمون شدم

_پریشب به ب گفتم بهت اعتماد ندارم، (منظورم اعتماد صد درصدی بود) هنوز سر قضیه چند هفته پیش ازش دلخور بودم ، ییهو تصمیم گرفتم اینجوری حالشو بگیرم ، که به هدفم رسیدم می دونستم دارم خیلی بد عنوانش میکنم و خیلی زودتر از اینکه پیامم به دستش برسه پشیمون شدم ولی چه سود! اگه بیست و چهار ساعتم بشینی باهاش حرف بزنی آخرشم پیش خودش به این نتیجه میرسه که داری توجیه میکنیمن که دیگه میشناسمش! ولی خدایی همیشه هم باهام صادق نبوده ها!!!اینم می دونم فقط یه راه داره که از دلش در بیارم

_تو اون جامعه مجازی رئیسم حقوقمو برده بالابرو بچس خیلی هوامو دارن و هر روز برام هدیه میفرستن که محبوبیتم تو بقیه شهروندان بره بالا
و از اونجایی که تقریبا اونجا یه فضای مردونه اس و هیچ سلامی بی طمع نیست، هر جفتشون(دوستانی که تو ادد لیستم هستن) هر کدوم یه جور نقشه برام دارنمثلا آقای الف که هر چی پول داره خرج هدیه گرفتن برای من کرده، امروز بهش گفتم: "خیلی ممنون بیشتر از این شرمنده ام نکنید" میگه: "قابلی نداره ولی میخوام ولنستون بره بالا تا بتونید تو انتخابات به نفع من رای بدید" یعنی نمونه بارز یه جامعه ی جنگلی

_داشتم آمار وبلاگمو نگاه میکردم،  ملت با سرچ چه جملاتی وبلاگمو پیدا میکنن !! واقعا خجالت داره!
خوبیش اینه که وقتی به وبلاگم بر میخورن حسابی حالشون گرفته میشه



sms نوشت: دل دلیلی دارد که عقل از آن آگاه نیست! 

شعر نوشت:دلم گرفته از این روزها، دلم تنگ است
                            میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است
                                         مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست
                                                        هزار عرصه برای پریدنم تنگ است

پی نوشت: هر دوی پی نوشت ها از کتاب مورد بحث بود


نوشته شده توسط بهار * | نظرات [3] | لینک به این مطلب |


آقای ش

اول از همه باید اعتراف کنم که پی نوشت بعد دو تا پست قبل رو کاملا تکذیب میکنم
به اندازه کافی به خاطرش مواخذه شدم!
اینجور موقع ها وقتی گوشی رو بر میدارم و فهرستش رو نگاه میکنم کلی اسم میبینم که اینجور وقت ها می تونن آرومم کنن، که اینجور وقت ها تنهام نمی زارن، اینجور وقت ها نصیحتم نمی کنن و اینجور مواقع واقعا می مونم به کدومشون زنگ بزنم! 
و از همه مهمتر به قول حسن یکی به اسم khoda توی فهرست هست که همیشه در دسترسمه و همیشه هم صدامو می شنوه و با داشتنش می تونم آرامش واقعی رو تجربه کنم!

دیروز اون دوست قدیمی اومد و بخشی از کارمون رو دست گرفت، واز همه مهمتر این بود که آقای ش نازنین هم با نیم ساعت تاخیر اومد و از همه جالبتر اینکه منو شناختنه به اسم ولی همین که بعد از یک سال و سه ماه چهره ام یادش بود خودش نشون میده که عجب حافظه ای دارهبازم  به این نتیجه رسیدم که خیلی بی ریا و بامزه و نازنینهمن و رویا هم یواشکی ازش عکس گرفتیم
قرار شد شنبه بیاد تا قرار داد کاری ببندیم و قول همکاری داد این نازنین مرد
کلاس زبان هم که این هفته به کل نرفتیم، من که نرفتم ندا هم نرفتو هفته دیگه وقتی آقای ش میاد احتمال زیاد من کلاس زبانم چون دیگه چوب خطم برای دودر کردن پر شده(یاد سیاوش قمیشی افتادم با اون آهنگ خط میکشم رو دیوارش)
امروز روز گندی بود، خیلی مزخرفوقتی سرعت اینترنت کمه به مرز دیوونگی میرسونه آدم رو، چون عملا هیچ کاری نمی شه کرد، مثل امروز
امروز موقع برگشت سوار اتوبوس بودم روی پل چوبی، ماشین جلوی اتوبوس یه دفعه ترمز کرد و اتوبوس برای اینکه به ماشین نخوره فرمون رو کشید سمت راست و خوردیم به گاردریل کنار پل فک کن روی پل بودیم؛ اگه یه ذره سرعتش بیشتر بود حتما از بالای پل پرت می شدیم پایین
دلم آرامش قلبی می خواد، موبایلمو خاموش کردم شاید یه آرامش نسبی بهم بده.
فردا صبح با رویا میرم امامزاده صالح آرامش اونجا رو بیشتر نیاز دارم



نوشته شده توسط بهار * | نظرات [3] | لینک به این مطلب |


دلم گرفت


دلم میخواد الان برم بغلش کنم و تو بغلش گریه کنم
ولی نمی دونم چطوری باید آرومش کنم
نمی دونم چی بهش بگم تا آروم شه!
تمام مدتی که داشت با تلفن حرف میزد جلوی چشمم بود
معنیه واقعیه به پهنای صورت اشک میریزه رو دیدم
اگه اون همسر نامردش جلوی دستم بود میدونستم چه کار کنم
اول یه سیلی میزدم تو صورتش، بعد هر چی از دهنم در میومد نثارش میکردم
اینقد خار و حقیرش میکردم تا دلم خنک شه
الان دو سه ماهه براش زندگی نزاشته
هر روز با چشم های پف کرده میاد، و هر وقت با تلفن حرف میزنه گریه میکنه!
یه مرد دیگه از زندگیش چی میخواد؟
همسرش فوق لیسانس زبان
اینقد نازنین و فهمیده است که هر مردی آرزوی داشتنش رو داره ولی همسر نامردش فقط بلده اذیتش کنه
اینقد ناراحت شدم نه اینقد ناراحت شدیم که الان یه جو وحشتناکی حاکمه
غم و غصه های خودم یادم رفت
دلم میخواد بغلش کنم و تو بغلش گریه کنم

 


نوشته شده توسط بهار * | لینک به این مطلب |


عیدی


دیشب عیدیمو گرفتم
عیدیه من با بقیه فرق داره، عیدیه من بیشتر شبیه پس گردنیه!
همیشه منتظر چنین روزی بودم
ولی چرا دیشب!
وقتی گفت ازت متنفرم تنها چیزی که گفتم این بود: بهت حق میدم!
اگه کسی این همه مدت این کارو با خود من کرده بود چه عکس العملی نشون میدادم
کار درستی نکردم ولی کار بدی هم نکرده بودم
نمی دونم چی پیش میاد
حالم خیلی گرفته شد


پی نوشت: عیدتون مبارک، امیدوارم عیدیه شماها مثل مال من نباشه
پی نوشت بعد: گاهی با وجود آدم های زیادی که دور و برت هستن احساس تنهایی میکنی!
گوشی رو بر میداری فهرست شماره های سیو شده رو میاری از ای تا زد دونه دونه اسم ها رو نگاه میکنی!
ولی هیچ کس رو پیدا نمی کنی که این جور موقع ها حرفات رو گوش بده و پا به پات اشک بریزه! همه یه جورایی میخوان نصیحتت کنن! ولی تو به نصیحت نیازی نداری فقط یکی رو میخوای که درکت کنه، به حرفات گوش بده، صداش تسکینت بده، حرفاش آرومت کنه، ولی کسی رو پیدا نمی کنی! گوشی رو پرت میکنی رو میز و رو تخت دراز میکشی، خیلی جلوی خودتو میگیری که اشکات سرازیر نشه ولی نمی تونی! عقربه های ساعت رو نگاه میکنی، مثل اینکه از جاشون تکون نمی خورن، تا ساعت 4:31 دقیقه رو یادته ولی از اون به بعد چیزی یادت نیست!
یاد شعر داریوش افتادم: واسه ی تنهاییه خودم دلم می سوزه!
پی نوشت بعدی بعد: حرفای بالا رو جدی نگیرید


اضافه نوشت: از همین جا، بلند که همه بشنون، داد میزنم

مــــــــــــــــــــن تنـــــــــــــــــــهــــا نیــــــــــــــــستـــــــــــــــــم!!!!


دوستایی دارم مثل برگ گل، همیشه پیشمن، همیشه هوامو دارن، هیچ وقت تو هیچ شرایطی تنهام نمی زارن!
فک کنم اون لحظه چشمام خوب نمی دید، مغزم خوب کار نمی کرد! چه حماقتی کردم که اینو نوشتم، پشیمونم! اون پی نوشت اصلا در مورد من صحت نداره
همین جا پی نوشت بعد رو تکذیب میکنم


ندا جان دکتر شریعتی میگه: در دردها ، دوست را خبر نکردن خود یک عشق ورزیدن است. تقیه ی درد، زیباترین نمایش ایمان است

 


نوشته شده توسط بهار * | نظرات [10] | لینک به این مطلب |



منوی اصلی


پیوند ها


آرشیو


بخش ها


نویسندگان


آمار

بازدید امروز : 38
بازدید دیروز : 27 ‍
بازدید این ماه : 507
بازدید امسال : 13012
بازدید کل : 21935
تعداد پست ها : 160
تعداد لینک های لینکستان : 5
تعداد نظر سنجی های وبلاگ : 0